|
...تکه های جا مانده برزمین ...ترا من چشم در راهم...گرم ياد آوري يا نه؟...من از يادت نمي كاهم
|
بی تو شرم می کنم بگویم بهار نزدیک است... خانه هایمان چقدر تمیز شده است...خانه های تنمان... نه دلمان ... یا هر کلمه ای که بوی شادابی و تازه شدن بدهد... انگار با بزرگ شدنهایم "نوروزی" هم برایم کهنه شد...رنگ باخت... هیچ شوقی برای تحویل گرفتن امسال ندارم... بی تو تحویل سال یعنی چه ؟... تنها به امانت داری معاد است که سر قرار می روم و پای قرارداد ایستاده ام... شعر نیست...حتی یک نثر ساده "نیز هم"... این ، عاشقانه ای غمناک است... عمیق که نفس میکشی بوی نم می دهد حرفهایم...نمناک است...دوباره باران باریده... آخر... "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم" . . چقدر خسته ام از این خستگی های نخ نما چقدر ترا می خواهم چقدر بگویم آقا بیا به تُنگ چشمانم ببین ماهی بی قراری را چکان چکان، باران می زند به رویم...یا زهرا(س)
پ ن : نوروز بر همگی مبارک ؛ برایتان آرزومندم در سایه سار حضرت حق و دوشادوش خانواده ی گرانقدرتان آینده ای روشن همچون نور ، آب ، آیینه... پ ن : و برای تو ای حبیبم آرزومندم پایان انتظار را...به تنگ آمده ایم مولا... پ ن : آی عشق ادرکنی... پ ن : قلب تاریخ هم نو شد ، بفرمائید داخل... برچسبها: بهار, انتظار ظهور, حضرت مهدی عج الله [ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 1:0 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
نمي دونم چي باعث سكوت ميشه... وقتي نمي نويسي ديگه دستت به نوشتن نميره...ديگه انگار دلت ديكته نميگه... دلگيرم؟...ناراحت؟...نمي دونم...گاهي حس ميكنم تو خلاء گير افتادم...نفس كشيدنم معجزست حتما... بعد از همه اينها انگار يه چيزي هولت ميده...يكي به جز دلت داره ديكته ميگه... حالا من فقط گوش مي دمو مي نويسم... . . دلم تنگ شده براي كسي كه هرگز نديده ام نقطه سر خط. دلم گرفته به اندازه ي دنيايي كه اندازه اش را نميدانم. خسته ام به اندازه تمام تلاش هايي كه نكرده ام. . . "صداي خنده خدا را مي شنوي؟ به آنچه محال مي پنداري مي خندد..." و ديگر اينكه... "هيچ دلي بي بهانه نمي تپد...نميدانم بهانه ها دلگيرند يا دل ها بهانه گير" اجازه؟ من مي دانم... بهانه ها دلگيرند...دلگيري ? بهانه ي من؟قربان دلگيريت اين دل متروكم... از ما،من ، از تو دلگيرست بهانه ي عالميان... جانم فداي جاده هايي كه تو در راهي..."گرم يادآوري يا نه...من از يادت نمي كاهم... ترا من چشم دراهم"... و باز هم سكوت... پ ن :"نمي دانم چرا چشمانم گاهي بي اختيار خيس مي شوند؛مي گويند حساسيت فصلي است...آري من به فصل فصل اين دنياي بي تو حساسم"...
برچسبها: يا مهدي عج, انتظار, دوري [ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 16:10 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست ... ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست ... نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است ... صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود ... اگر مرد میدان صداقتی ، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست كه هیچ ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی ، و اگر نه ... دیگر به جای آنكه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی ، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو ... «ضحاك بن عبدالله مشرقی » را كه می شناسی ! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود. خوف ،فرزند شك است و شك ، زاییده شرك و این هرسه ، خوف و شك و شرك ، راهزنان طریق حقند... كه اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد. شب هر چه در خویش عمیق ترمی شود، اختران را نیز جلوه ای بیشتر می بخشد و این ، سرالاسرار شب زنده داران است . اگر ناشئه لیل نباشد، رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریم ؟
"شهید سید مرتضی آوینی" پ ن : گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم . . . ترا من چشم در راهم . . . پ ن : محتاج دعائیم . . . همیشه یا علی [ شنبه 1390/07/23 ] [ 16:46 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
این روزها که می گذرد ... از میان تمام دلتنگی هایم بچگی هایم را که بیرون می کشم ، میان نقاشی های مچاله ام کاغذی سفید و صاف را می بینم که بعد از کلی جای خالی نوشته ام ... اللهم عجل لولیک الفرج هنوز که هنوز است جراًت پر کردنش را ندارم... تو دیکته بگو...من هنوز بی سوادم...
پ ن : شبیه برگ پاییزم همیشه قسمت بادم ، ز تو دورم... ولی هرگز نخواهی رفت از یادم...دعایم کن... پ ن : التماس دعا...همیشه یا علی
[ یکشنبه 1390/06/13 ] [ 14:49 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
زمان دعاست...پس!!!.... . . ای خدایی که ابرها را به جدال ... و باران رابه باریدن... و روز رابه فرود میان مغرب و عشا... و دلم را....دلم را به شکستن وامیداری... چه شود مگر که حبیبم را به وفای به عهد واداری من لایق حضور نیستم ... او که لایق ظهور هست...
پ ن : تکراری اما دل نوشتن نیست...انگار این سینه متروک شده...دیگه دلی توش نمی زنه... پ ن : با حزن انتظار ، میلاد منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان عج الله فرجه الشریف رو به همه ی منتظران تبریک عرض می کنم...امیدوارم سال دیگه ... پ ن : مهدي جان:
پ ن : التماس دعا تو این روزها و شب های عزیز...همشه یا علی
[ شنبه 1390/04/25 ] [ 16:32 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
آسمان دیده ای تابستان ببارد؟ آری می بارد! علت این همه بی منطقی دلتنگی است! دلش تنگ می شود وقتی خورشید پوست لطیف آب را می سوزاند که ماه را جیوه شود شب های طولانی! نه آیینه ام... نه لطیف... نه آب... نه آسمانم... فقط سوخته ام! از آسمان فقط دلتنگی اش را می مانم! وبی منطق "نیز هم"... تو آسمانی...نه آن، آسمان... کمی که نه،بسیار دلتنگم! دلتنگ بی کران وفایت آسمانم! آسمانی و نزارع خورشید و ستاره و ماه و کمی پایین تر مظلومیت آب را به نظاره نشسته ای! آسمان بی نیاز از خورشیدم.... سوخته ام... داغ دارم..."داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود"... دلم تنگ است و همچون آسمان که نه!تکه ابری کز کرده در سیاه چاله های فضا جایی دور از تو ، راه طولانی را می گریم! به یادم باش... صمیمانه تر از این پیمان تکه پاره چیزی نمی یابم... پس سوگند به آن عهدی که این همه وصله اش زده ام... "گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم...ترا چشم در راهم"
پ ن : من اینجا بس دلم تنگ است.... پ ن : دل مغرور اما دست و پا نمی زنه...سنگ از آسمون بیاد صخره جا نمی زنه...مگه نه؟...مثل بابا...
[ یکشنبه 1390/03/29 ] [ 10:10 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
نبودن هایت را که بغض می کنم... ترا کم می آورم... از اول به آخر...از آخر به اول...از هر سو که حساب می کنم...کم می آورمت.... نه این که نباشی...نه... در حساب و کتاب نمی گنجی... . . . بزرگ می دارمت...نه...نه... بزرگ هستی...بزرگ...
پ ن :گرم یادآوری یا نه...من از یادت نمی کاهم... پ ن : راهی اش کردم...همچو مادر...رفت...مراقبش باش که کودکی نکند... پ ن :خسته میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک...
[ دوشنبه 1390/03/02 ] [ 11:34 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
من میان این همه غمناکی ، باران گرفت و سردم شد... میان این همه درخت،هیچکدام سایه نداشت..."هیچکس خبر از بید همسایه نداشت"... سراغت را گرفتم مجنونم... همه سر را به زیر افکنده و خود را به نشنیدن زدند... خشکم زده بود... میان آن همه بی معنایی ایستاده بودم و دیگران به تمسخرم ، خود را به فهمیدن زدند... خیس سرما شده بودم...می لرزیدم همچون چتر مجنونم... پیدایش نشد که نشد...گمش کرده بودم...انگار...نه گم،گم کرده ای مرا؟ اینجا گمشده ها را کجا می برند؟کجا؟کجا سراغ گمشده ات را می گیری؟...آ ری گم شدن لایق من است...تو که پیدایی...
پ ن : وای تو...ای حبیب محزونم! تا نتابی...تا نیایی...تا نخواهی...نخواهی ام...بخواهی ام خیس بارانم!...همیشه خیس بارانت می مانم...
[ چهارشنبه 1390/01/31 ] [ 10:43 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
سلام... سلام به مبارکیه روی ماهت حبیبم... بچه که بودیم می گفتند واجب سلام جواب است...حال شما می دانی و خدا... می آیند واز پس یکدیگر می گذرند...روی هم رج می خورند...بهاران را می گویم... هر لایه ای که روی این پوسته می نشیند...زخمش هم عمیق تر می شود خب! این همه سال بهبودی حاصل نشد...هنوز... امسال دوباره از اول انتظار را تمرین می کنم...شاید غلط می نویسم...غلط دیکته هایم را بگیر حداقل... حتی صفر هم که بدهی ...قبول است...
پ ن : سال نو رو به همه دوستان تبریک می گم... پ ن : براتون آرزومندم : در سایه سار حضرت حق و دوشادوش خانواده های گرانقدرتون...یه سال روشن، همچون: نور... آب... آیینه... پ ن : لحظه تحویل هر کی دلش لرزید چشماش پر شد و بارید ماروهم از خاطرش رد کنه... پ ن : *گلها همه با اذن تو برخواسته اند**از بهر ظهور تو خود آراسته اند**مردم همه در لحظه تحویل،بی شک**اول فرج تو را از خدا خواسته اند* و گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم...حبیبم...ادرکنی [ شنبه 1389/12/28 ] [ 8:46 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
محکم ترین دلیل بر ولایت فقیه این است که قانون الهی و شریعت اسلام،بدون گرداننده و مجری و ولی امر بی اثر و بیهوده می باشد.
در یک نظام دینی- اسلامی،هرگز نمی توان زمام حکومت را به دست کسی دادکه در
فقه و فقاهت که دستور العمل حیات فردی و جمعی جامعه است،متخصص نباشد و یا
به آن بی اعتنا باشد.در نظام های سیاسی دنیا هم،همین طور است.زمامدار حکومت
مارکسیستی متخصص و معتقد به مارکسیسم است،رهبر حکومت لیبرال و سکولار و...
باید آشناترین و معتقدترین فرد به آن نظام حکومتی باشد؛لذا نمی شود زمام
یک حکومت دینی را به دست کسی داد که به تمام یا عمده ی احکام مربوط به
ساختار آن حکومت آگاه و یا معتقد نباشد. پ ن : 1. امام خمینی (رحمت الله عليه)،شؤون و اختیارات ولی فقیه،ص23.2. آیت الله خویی (قدس سره)،مبانی تکلمه المنهاج،ج1،ص224-226 ؛ به نقل از محمد هادی معرفت،ولایت فقیه،ص117. 3. ر.ک: آیت الله محمد حسین بروجردی،البدر الزّاهر فی صلاه الجمعه والمسافر،ص72-78 ، به نقل از احمد واعظی،حکومت دینی،ص208. 4. ر.ک: جوادی آملی،پیرامون وحی و رهبری،ص146-147. 5. محمد تقی مصباح یزدی،نشریه ی حکومت اسلامی،ج1،ص89-91 ؛ مقاله ی اختیارات ولی فقیه در خارج از مرزها. پ ن : مرگ بر تمام تفاله هایی که جان مردم و حیثیت مملکت را به بازی گرفته اند ، گویی که این همه قداست میز بازیشان است..نفرین خداوند بر آنها باد... پ ن : کاش می شد چون اشک روان بی صدا جوشید و رفت... [ یکشنبه 1389/12/01 ] [ 16:30 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
به رسم نگاه مهربانت صدایم کن باز... بازهم من آری ،خسته ام،دعایم کن باز... من از اینجا ،دستانم از ماه کوتاه است... از این زمینی ها، از این زمین صدایم کن باز... من از کویر که نه !!از آسمان رنجیده ام... خشکیده ام...خسی و خاکی ام...سقایم کن باز... همچو ققنوس به خون خود غلطیده ام... اسیر و بی ثمر ،رها!رهایم کن باز... من اینجا ایستاده ام...میان همان قدمگاه... وفای به عهد چی میشود؟ وفایم کن باز... مریضم!نگاه خیسم، دخیل چشمانت... من می مانم...تو نگاهی شفایم کن باز...
پ ن : خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد و بگو بگو که کجایی نشسته ام سر راهت خدا خدا که بیایی.... تو صحن و ساحت چشمت، هزار ابر بهاری و من دعای کویرم خدا خدا که بباری ... پ ن : حلول ربیع الاولم مبارک باشه...التماس دعا داریم... [ شنبه 1389/11/16 ] [ 13:49 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
اينبار از خستگي سر رفته ام... از كسالت پرم...آري كسالت از علائم نفاق است...اما جان زهرا (س) اينگونه نگاهم نكن...دست من نيست... اعوذ و بالله من الشيطان الرجيم...خدايا به تو پناه آورده ام پناه گاه عالميان... اي اله عاصيان...عاصي ام از اين عاصميان.... دورتر كه مي شوم از قدكشيدنهايم...مادر را مي بينيم كه نماز مي خواند...من هم... كمي آنطرف تر كودكي هستم پر از خدا...و بعد از آن پر از توام...پر ازتو...گويي صدايم كردي...خواب بودم...آري؟...نه؟... "بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم!!چرا صدايم كردي؟" حالا از بيشتر فهميدنهايم پشيمانم خدا...كاش هيچ نمي دانستم...نمي دانستم كه معناي آب ...گل آلودگي است...نمي دانستم كه براي پنجره شب هم معنا دارد...نمي دانستم كه ....كاش.... مرا درياب...وچشمانم را به ديدار حبيبم ادركني....
پ ن :يه مرشدي بهم گفتن اينطور رفتن رسم "مروت"نيست ،گرامي تر از اوني هستن كه حرفشونو ناديده بگيرم... پ ن : خدایا ... در برابر آن چه انسان ماندن را به تباهی می كشد ، مرا با " نداشتن " و " نخواستن " رویین تن كن... دکتر شریعتی [ شنبه 1389/09/27 ] [ 15:40 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
هنوز سپيده نزده بود...كه چشمان شرمسارم را باز كردم... شرمسار از اين كه خيس بودند... مي گويند آب هنوز شرمنده است...آري ؟ پس چشمان خيس من "نيز هم"... صداي فرات مي آمد يا شيهه اسبان؟... نمي دانم مهيب تر از آن بود كه خواب بمانم... امروز بيشتر از هميشه دلم تنگ عمو شده... عمو ؟تشنه ام...ليوان من كو؟
پ ن : كسايي كه از ماه رمضون و شبهاي قدر جا موندن الآن وقتشه... پ ن : فاطمه زهرا (س) رو كه به پسرش قسم ميدين...اگه دلتون لرزيد چشماتون پر شد و باريد ماروهم از خاطرتون رد كنين ...نه واسه دنيا...واسه فردا... پ ن : دارد يكسال مي شود به همين راحتي ...پر زدي ... رفتي...و ديگر نيامدي...همين [ یکشنبه 1389/09/14 ] [ 14:30 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
از اينها دورم ...اينها را مي گويم ... زميني ها را .... از تو هم دورم...از اينجا مانده...مي دانم... از توهم رانده؟...آري؟ رانده اي مرا؟...كه مي خوانمت و نمخوانيم حتي به مواخذه... از اين زمين مسموم و از اين جمله هاي نخ نما هيهات... از اين انسانهايي كه مريضيم همه...مريض...همه مان را دكترها جواب كرده اند...مي گويند معجزه... معجزه تويي فقط...اي خارق العاده ترين تصنيف دنيا...بيا و آغاز شو...نه...لالايي نه ...خوابم مي آيد...بيدارم كن... بيدارمان كن...همه خوابن...همه ها...همه سطل آب لازمند...هيچ كس با نوازش بيدار نخواهد شد... كشور عشقمان...سياه چاله اي شده ...بوي تعفنش آسمان را هم رنجانده... جديدا فرشته ها به اطراف ما كه مي رسند ماسك مي زنند... تو بيا...بيا...تو...فقط تو مي تواني اي خارق العاده ترين تصنيف دنيا بيا و آغاز شو...
قلب تاريخ همين جاست...شرهاني!!...به روز شد پ ن :مهم نيست قفلها دست كيست ، مهم اينست كليدها دست خداست...دعا كنيم كه او برگردد... پ ن : محتاج دعاييم ... علي علي... [ چهارشنبه 1389/09/03 ] [ 12:47 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
"هركه دل آرام ديد ، از دلش آرام رفت"... آرام دلهاي بي قرار!! آرام ندارم... پس تو كجاي اين دنياي ناآرام ...آرام و نا آرام منتظر آرميدني...
پ ن : اللهم عجل لوليك الفرج...جهت سلامتي و ظهور آقا بلند صلوات بفرست...بلندتر... پ ن : اگه دلتون لرزيد چشماتون پرشد و باريد ماروهم از خاطرتون رد كنين...علي علي. [ پنجشنبه 1389/08/20 ] [ 12:0 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
اين روزا حس ميكنم ... قاب پنجره كه سهله ... قاب درم كه سهله ... قاب چشمامم كه هيچ ،قاب اين آسموني كه به سوگند ياد شده هم...براي ديدنت كوچك و تنگ است... تنگ است حبيبم... چشمانم ديدنت را تنگ است...دلم...تنگ است...گلويم پوكيد از بغض، هم او هم تنگ است... تلخم...اين روزها باران هم تلخي ام را كم نمي كند...بهانه ميگيرم...همه را گيج كرده ام...هيچ كس دليل بهانه هاي بي بهانه ام را نمي داند... خدااااااااااااااااااااااا...هم اوست كه ميداند طوفان چشمانم را .... آه...دوباره خوابم گرفت... مي خوابم !! بيدار شدم هنوز اينجايي نه؟... نباشي مي ترسم...
قلب تاريخ همين جاست ... شرهاني پ ن :دلتنگ كه نه مجنون شده ام... م ج ن و ن... پ ن :بارون كه مي زنه دلتنگ ترم ميشم... [ پنجشنبه 1389/08/06 ] [ 10:32 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
به اندازه تمام شهر دلم تاریک است ... ومن سوسو کنان در خود گمگشته ام ... صدای باد می آید .... و قدم هایی که نزدیک می شود... شبیه قدم های مریم است... بوی باران می دهد یا بوی پیراهن یوسف برداشته سجاده ام... قطره هایی که از ابتدای کوچه یاس آغاز شده... به مزار هابیل ختم می شود... باز کن پنجره های چهار طاق این اتاق نمناک را... تا نسیمی که از کنعان می وزد ... صبر ایوب را روی با لشتم سرمه دوزی کند... رطوبت همه جا را گرفته ، خورشید قهر است... و من مغز تلخ این بادام را سرمیکشم تا سرم درد بگیرد هنگام صبح... و می رسم به ستاره هایی که جای قدم هایت را در همین جاده شمالی پر کرده اند... فردا که نه همین امروز سه شنبه است و من هنوز خالیم از عادت رفتنت...
از رویاهای کوچک من تقدیم شد به او که در راه است ... . پ ن : تكراري بود...اما نمي دونم چرا دلم خواست دوباره بزارمش...از اولين نوشته هامه.... پ ن : اگه دلتون لرزيد...چشماتون پرشد وباريد...ماروهم... [ دوشنبه 1389/07/19 ] [ 15:28 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
سردم بود كه بيدارشدم... بعداز باران خوابم برده بوده... از كجاي قصه ؟...يادم نيست... . . من كجاي قصه بودم...نه من نبودم...حقيقتي كه نيست...نسلي كه بدون تاريخچه شرهاني شناسنامه هم نداشتند...همه گريه مي كردند...نسل سوخته ماييم...ما...ماسوختيم...بعد از ما همه چيز در خلاء...پس ققنوس كيست؟... . . آخ شكست...ليوان بود...واي دستم...فضاي محزون اين اتاق به پرت بودن هايم عادت كرده... . . بگذريم....اينجا ماندني نيست...ماندني در كارنيست... سايه ها را مامن گرفته ايم..پس نور چه؟... خدايا همه را بخواه...همه چيز را بشور و ببر...راستي روز چندم آبها را آفريدي؟... . . باريدن گرفتم از جايي كه درون رگهايم جاري شدي...مهدي جان...دردت بجانم...پس تو كجايي؟ ورژنهاي جديد ظلم در راهند... تو كجايي؟... درون سينه ي از ما بهترينها مي تپي؟... . . چقدر گرم است...تمام اين هزيان ها از تب زياديست... . آهان داشتم مي گفتم...خدايا...همه را بخواه هم چيز را بگير و بشور و ببر...مرا در خلاءبگذار ...اما تو باش... و ديگر اينكه چشمانم را به حبيبم ادركني... پ ن : بچه كه بودم بابا هميشه ميگفت راه كه ميري برنگرد پشت سرتو نگاه كن...زشته...از اون به بعد هيچ وقت موقع راه رفتن برنگشتم...همش پنج سالم بود...كاش كندن از اين دنيا هم همينطوري بود...وقتي داشتي راه مي رفتي هيچ نگراني پشت سرت نبود كه برگردي و پشت سرت رو نگاه كني... پ ن :پرستو را با گرما عهدی است که با بهار تازه می شود ! وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند...(شهيدآويني( پ ن : اگه دلتون لرزيد چشماتون پر شد و باريد ...مارو هم از خاطرتون رد كنين...نه واسه دنيا...واسه فردا... علي علي [ سه شنبه 1389/07/06 ] [ 15:2 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
يادم نيست...كه؟...اما كسي ميگفت: "كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين دردها ..." مولايم با چكيدن هم تمام مي شود...نه؟... كوه را نمي دانم...انسان را"نيز هم"...خودم را مي گويم...من رو به اتمامم... اين روزها بيشتر از كودكي هايم چكه ميكنم... آنقدر به انتظارت ميچكم تا تمام شوم...تا بيايي و فوتم كني چون شمع...
پ ن : كشتي نساز اي نوح،طوفان نخواهد آمد/برشوره زار دلها،باران نخواهد آمد شايد به شعر تلخم خرده بگيري اما/جايي كه سفره خاليست ايمان نخواهد آمد رفتي كلاس اول اين جمله را عوض كن/آن مرد تا نيايدباران نخواهد آمد.... پ ن: تشنمه خدا...
يادواره شهيدان هميشه زنده...مالك
[ یکشنبه 1389/06/21 ] [ 13:0 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
![]() خواب بودم... مرا بيدار كرد و انگار رفت كه رفت... رفت اما...نه او هست...من گم شده ام... هنوز بوي نرگسي از اين كوچه مي آيد... اما نيست...سرم گيج مي رود...هيچ كجا نيست... "بي تو نه بوي خاك نجاتم داد... نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي؟" پس كجايي تو؟؟؟...كجا؟؟؟... مرا گريه ميكني هر روز و دعا...اينهارا نمي خواهم... بيا... خسته ام از كنايه ها...از آيينه هاي دو سر برنده... پ ن : بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است...همچو شهري كه به روي گسل زلزله هاست...ادركني يا مهدي عج پ ن : تموم شد...به همين راحتي...به قول مادرم عمر دشمن باشه...از بس كوتاه بود...شايد رمضونه ديگه در كار نباشه...كاش اين رمضان لايق ديدار مي شديم...هيهات...عيدتون مبارك... ياعلي... تموم شد...همين. [ شنبه 1389/06/06 ] [ 16:16 ] [ ثمر شمس ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |